تبليغاتX
̀ө Ў Ә Š Ħ ő Ţ

قالب پرشین بلاگ


̀ө Ў Ә Š Ħ ő Ţ


 این چه رازیه ، که اگه اون عروسک رو دست یکی دیگه هم ببینه بازم دوسش داره ، بازم میخواد بغلش کنه ، نازش کنه ، ببوسش ... یعنی چی ، چه سادست ، خیلی احمقه مگه نه ؟ حتی وقتی میدونه فقط چند لحظست !

چند سال بود ، من میگم یه عمر ،  تو بگو چند سال ، شاید دو سال شاید سه سال ... چه فرقی می کنه برا اون !؟ آره چند سال بود که هر روز تو راه رفتو برگشتش به مدرسه ، کوچولوی ما لحظاتی رو جلوی ویترین مغازه محلشون وایمیستاد و به عروسک پشت ویترین خیره می شد ، باهاش حرف میزد ، درد دل می کرد ... حتی بی اعتنایی های عروسک ذره ای از علاقشو کم نکرد ... هیچوقت ...

 کوچولو هروقت میرفت پیش صاحب مغازه و درمورد عروسک پشت ویترین ازش سوال می کرد ، صاحب مغازه با لبخند بهش می گفت : عزیزم برو با بزرگترت بیا ، کوچولو هم لبخندشو جواب میدادو زود از مغازه می رفت بیرون ... بهش قول داده بود همین روزاست که بیادو ببرش ، وقتی پولای عیدیشو جمع کنه و با قولی که باباش بهش داده که اگه شاگرد اول بشه هرچی که دوس داره براش میگیره ... میادو میبرش ... همه ی زحمتشو برا رسیدن به اون عروسک داشت می کشید ، اون عروسک شده بود همه ی رویاهاش ...

اون نگاههای حسرت آمیز ، پرتمنا ، و لبریز از آرزو ... هر روز ادامه داشت ، اما اون عروسک هیچوقت نگاهشو جواب نداد ...!

تا اینکه یه روز که از راه مدرسه برمیگشت ، خبری از عروسک پشت ویترین نبود ، کوچولو سراسیمه وارد مغازه شد و از صاحب مغازه پرسید عروسکم کو ؟ کجا گذاشتیش ؟

صاحب مغازه با لبخند به کوچولو گفت : یکی از دوستات اومدو بردش !

کوچولو پرسید : چـــــی ؟کـــــی ؟ کی اومد ؟ الآن کجاست ؟

صاحب مغازه دوباره با لبخند گفت : عزیزم اهل اینجا نبودن ، فکر کنم سوغات خریدن !

کوچولو سرشو انداخت پایین ، بغض کرد ، من که دوست داشتم من که قول داده بودم بهت ... من که هرروز میومدم پیشت ... باهات درد دل می کردم بهت رازهامو می گفتم ...حالا یه غریبه از راه رسیدو باهاش رفتی ...؟! و درحالی که چشماش پر اشک بود و لباش از شدت بغض می لرزید گفت : ولی هرجا هستی مراقب خودت باش ... ! ! !

حالا دیگه کوچولوی قصه ما جلوی ویترین هیچ مغازه ای واینمیسته !

کوچولو نمیدونست عروسک قصه ما هیچی نداشت ،نه چشم نه گوش نه دل ، نه احساس ... اون فقط یه اتیکت داشت !

 

زمان به من اموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ،

بوسيدن قول ماندن نيست ،

و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ...


(عروسک توی ویترین نوشته M - پاییز ۸۹)

[ یکشنبه 19 دی1389 ] [ 0:29 AM ] [ M ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

┘◄ فا صله ساقه تا شكوفه
فاصله خيال تو
با من
فريادي است
كه با مرگ خاموش مي شود •
• بانو • كيكاووس ياكيده •